بیست و یک ساله هم که باشی اول مهر برایت اول مهر است.ممکن است از چند روز قبل بروی دنبال دفتر و کیف و لوزام تحریر،ممکن است شب قبلش از ذوق نخوابی،ممکن است چندین بار برنامه ی هفتگی ات را بنویسی تا حفظ شوی یا خنده دارتر از همه ی این ها شروع کنی به نوشتن برنامه هایی که می دانی هیچ وقت عملی نمی شوند و تو فقط می نویسی که نوشته باشی...

با این که ترجیح می دادم فعلا ً درباره ی «پلک های قفل شده»چیزی ننویسم و از آن جا که آزاده بشارتی از دوستان نزدیکم است نکاتی را که به ذهنم می رسد خصوصی به خودش بگویم،اما بعد به پیشنهاد خود ِآزاده تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم و در وبلاگ بگذارم.و امیدوارم حالا که پلک های قفل شده دارد به چاپ دوم می رسد نقدهای سازنده ی دوستان روی این مجموعه را بیشتر ببینیم و بخوانیم!

 

 کلیک کنید:

« یادداشتی درباره ی ذهن و زبان ِ پلک های قفل شده ی آزاده بشارتی»

 

 

 

+ تاریخ یکشنبه ۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت 20:14 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

»»خوب

محدثه حسینی:یک جورهایی بچگی های خودم است آن روزها که مثل او به مدرسه می رفتم؛داستان و نمایشنامه می نوشتم و جای شخصیت های مختلف نمایشنامه هایم حرف می زدم و صدایم را ضبط می کردم.حالا هیچ کدام از آن داستان ها را ندارم جز یک رمان که در سه سال راهنمایی نوشتم و حالا وقتی می خوانمش هم خنده ام می گیرد هم خجالت می کشم هم...آن روزها جز چند تا از همکلاسی هایم کسی نمی دانست که من داستان می نویسم اما حالا محدثه می نویسد،خیلی هم خوب می نویسد و از همه مهم تر این که خوانده می شود و خیلی ها هستند که بایدها و نبایدها را برایش بگویند و کمکش کنند...                                 

همه ی این ها را گفتم که بگویم محدثه با داستان عجیب و غریب "خیمه های سیاه" به روز است و منتظر نظرات شماست.حداقل من دیده ام که با چه لذتی کامنت هایش را می خواند و چقدر حواسش جمع است که در داستان های بعدی اش نکات گفته شده را رعایت کند.به خاطر همین است که دوست دارم توی هر پست وبلاگم درباره اش بنویسم...                                                                       

داستان جدید محدثه عزیزم در ولابلا

»»بد

کافه پیانو:اتفاقی به دستم رسید.آن هم چاپ سی و چهارمش!!!نمی دانم چرا باید این کتاب به چاپ سی و چندم برسد؟نمی دانم چند نفر از کسانی که این کتاب را با اشتیاق خوانده اند اسم «ناتوردشت» را شنیده اند؟اصلا ً نمی دانم باید این ها را بنویسم یا نه؟انگار بد نوشتن از این کتاب هم یک نوع تبلیغ است و هرچه بنویسی به نفعش تمام می شود...نمی دانم!ولی وقتی این کتاب را خواندم خیلی دلم سوخت!به خاطر تمام چیزهایی که یا نداریم یا مدت هاست از دست داده ایم...گاهی فکر می کنم آخرش چه می شود؟چند نفر از ما اسم این اتفاق را می گذاریم فاجعه؟!و واقعا ً از این که دستمان به هیچ کجای این جهان بند نیست غصه می خوریم...؟!

 

»»زشت

 

از گذشته یواااش کنده شدم

گیر کردم میان موچینم

دست های زنی شبیه من

که برای تو داشت تزئینم...

 

بند انداخت خاطراتم را

جلوی چشم های ترسویم

دست بردم به دخترانگی ام

خالی ام...مثل زیر ابرویم

 

سگ خورم کرده چشم بد مستت

توی تبعید ِ از قفس به قفس

هی به باد کتک گرفته مرا

جلوی چشم هرکس و ناکس

 

هارترحرص/ می زند قلبم

باز می بندی ام به قلاده

تا زن زندگی تو باشد

دختری از قیافه افتاده

 

زندگی خرت و پرت هایم بود

که مرا برده با جهازی که...

سهم من را به زور جا می داد

در کشوهای نیمه بازی که...

 

جمع کردم شلختگی ام را

عشق،گوشه کنارم افتاده

درد دائم درااااز می کشدم

گیجی ات از/فشارم افتاده

 

به خودم آمدم تو را...دیدم:

توی آیینه ها شکسته ترم

عقب افتادم از تمام جهان

و زنی چشم و گوش بسته ترم

 

باید از هر چه هست بگذرم و

به تو و زندگی زمان بدهم

من که فرصت نکرده ام حتی

به خودم روی خوش نشان بدهم

 

از همه دست می کشم از تو

دست روی دلم که بگذاری

من دلم پُر تر از شکایت هاست

تو چه داری برای دلداری؟!

 

 

 

 

 

تیر/بارانم با یک سپید منتظر خوانش شماست  

 

 

+ تاریخ شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 20:17 نویسنده صدیقه حسینی

 

»»محدثه کوچولو برگشت!...جیک جیک!من داستان می نویسم!

«ولابلا» اسم یکی از شخصیت های رمان "سرزمین بی سایه" نوشته ی "جعفر ابراهیمی" است.در این کتاب اسم تمام ِ شخصیت ها را با برعکس کردن حروف میوه ها ساخته اند.ولابلا هم همان آلبالوست که وارونه نوشته شده.همه ی این ها را گفتم که بگویم اسم وبلاگ جدید محدثه(برادرزاده ام)ولابلاست.محدثه حالا 9 ساله است و بیشتر از قبل کتاب می خواند و شعر و داستان می نویسد و نوشته هایش هم روز به روز بهhttp://blogfa.com/Desktop/Post.aspx?action=edit&t=53863467&postid=63تر و بهتر می شوند،و فکر می کنم کارهایش به حدی رسیده اند که بشود درباره شان جدی حرف زد و مطمئنم او با وجود سن کمش خیلی انتقادپذیر است و خوب می تواند از کمک ها و راهنمایی ها استفاده کند و حتما ً در ولابلای کوچک و نقلی اش منتظر نظرات شماست....                                                                                                                                                        

داستان و شعری از محدثه ی عزیزم در وبلاگ جدیدش:ولابلا

 

 

»»دنبال تو رفتند پاهایم قدم هایم/مانند چسب زخم چسبیدم به غم هایم

به نظر من "پروانه در بایگانیِ وحید نجفی" یکی از عجیب ترین کتاب های شعری بود که امسال به چاپ رسید.زبان شعرهای وحید نجفی منحصر به فرد و مخصوص به خودش است.زبانی که جنون و لذت را یک جا به مخاطب منتقل می کند...در مورد فرم و محتوا و حتی قالب بعضی از شعرهای این مجموعه و نگاه خاص وحید نجفی به کلمات و استفاده های زیرکانه اش از تمام پتانسیل های یک کلمه و ...می شود ساعت ها حرف زد و نوشت!ولی ترجیح می دهم این حرف ها را وقتی بنویسم که همه این کتاب را خوانده باشند.متأسفانه به دلیل اتفاقی که امسال در نمایشگاه کتاب افتاد و غرفه سخن گستر پلمب شد این کتاب به دست خیلی ها نرسید!ولی می توانید با مراجعه به وبلاگ شخصی وحیدنجفی کتاب را تهیه کنید

 

                                                                                                   

راهنمای تهیه ی کتاب "پروانه در بایگانی" و دو شعر جدید از وحید نجفی در اینجا

 

 

»»دلخوشی به خدای خیس تو/خودکشی با تفنگ آب پاشی

 

تک و تنها نگاه می کردم

 

خواب ِ این عکس دسته جمعی را

 

می کشیدم شبیه نقاشی م

 

دردهای مدادشمعی را

 

 

 

به خودم پیله کرده ام یک عمر

 

تا که پروانه ات شوم اما...

 

رد شدی از جنازه ی شهرم

 

خواستم مانعت شوم اما...

 

 

 

دو نفر با لباس های سیاه

 

توی چشمت کشیک می دادند

 

زیر لب مثل بوسه ای چرکین

 

فحش های رکیک می دادند

 

 

 

شب به روی خودش نمی آورد

 

بودن ِ سایه های سنگین را

 

باز می رفتی و دلم/می ریخت

 

در خودش عقده های غمگین را

 

 

 

مثل این بچگی ِ جا مانده

 

وسط خانه های نقاشی

 

دلخوشی به خدای خیس تو

 

خودکشی با تفنگ ِ آّب پاشی

 

 

 

 

 

 

 

بخوانید:

 

 

 

چارپاره ام در سایت آوای دل

 

ترانه ای از من در انجمن مجازی ترانه سرایان

ترانه ی آدم آهنی در سایت بنیادترانه

 

و

 

وبلاگ جدید محدثه کوچولو...ولابلا!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ تاریخ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:18 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

 

همه چیز عوض می شود.خوبی ها...بدی ها...مهربانی ها...به خودم که نگاه می کنم می بینم چقدر تغییر کرده ام و چقدر آینه ها برای فهمیدن این تغییرهای بزرگ،کوچکند!آیینه ها هیچ چیز را نشانم نمی دهند جز چهره ی رنگ پریده ی یک دخترک بیست ساله...تو فرض کن بیست و یک ساله..اصلا ً چه فرقی می کند؟وقتی هنوز می توانم سنم را از سن آدم ها کم کنم و با باقی مانده اش خوش باشم...وقتی می توانم دست بگذارم روی نقطه ضعف هایم و یک دل سیر گریه کنم...وقتی می توانم ادای آدم های شاد را دربیاورم تا نکند کسی بفهمد من چقدر زودرنج و احساساتی ام؟!که چقدر دخترم؟چند درصد؟!

                                                   تو نینی ِ چشات خیسه

آدم میترسه بنویسه

می ترسه پاش به دل واشه

آدم بیخود خاطرخواه شه

بیخودی دل به بودنت بستم...فکر کردم که دوستم داری

به خودم آمدم تو را هرشب...وسط روزهای تکراری

پنجره بودمت که باز شدم،پرده ها را کشیدی و رفتی

تو پر از حرف های بی درد و پنجره های رو به دیواری!

زندگی یک نوار خالی بود...پُر شده از سکوت آدم ها

گوش دادن به سرفه های تو...توی آهنگ کوچه- بازاری

گریه کن مثل بچگی هایت...گَ.ل.گَ.ل.ی توی آسمانت نیست*

تو به این چشم ها به این دنیا...گریه های مرا بدهکاری

دیگر از حد گذشته دلتنگی...گله ای نیست!فکر کن خوبم!

من دلم پُرتر از شکایت هاست...تو چه داری برای دلداری؟!...

 

 

حال همه ی ما خوب است!اما تو باور مکن!

 

خاطرت جمع!حال من خوب است

گرچه بی تو همیشه تنهایم

گرچه دلتنگ می شوم گاهی

گرچه از عمق درد می آیم

 

هیچ فرقی نمی کند اما

خنده ام گریه،گریه ام خنده ست

او که دلبسته ی تو شد اول

تا به آخر همیشه بازنده ست

 

من به تو فکر می کنم هرشب

به صدای تو پشت این خط ها

به منی که هنوز می ترسد

گم شود عشق توی عادت ها

 

نگرانم نباش!چیزی نیست

اصلا ً از هرچه هست دلگیرم

خاطرت جمع!حال من خوب است

گرچه دائم بهانه می گیرم

 

با خودم ماندم و بزرگ شدم

در دل ِ گریه هام خندیدم

و به روی خودم نیاوردم

مثل زخمم عمیق خوابیدم

 

فکر کردم به اینکه بعد از مرگ

چه برایت به ارث بگذارم؟

شاید این چارپاره ها کافی ست

تا بفهمی که دوستت دارم....

 

+ تاریخ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹ ساعت 20:18 نویسنده صدیقه حسینی

  

صدای بوق...و دختر سوار ماشین شد

و پلک هاش به پلکم رسید،سنگین شد

که در می آورم از تن لباس هایش را

و عشق/می کنم امشب تماس هایش را

***

صدای زنگ...پریدم به ساعت هفت ِ...

بلند می شوم از خواب...دخترک رفته

      H.I.V   و روی آینه با رژ نوشته:

 

تو می توانی این سطرها را سپید بخوانی:

موهایم در دست های تو خیال بافی می کنند.وقتی خودم را به یاد این روزها می آورم که دارند ما را به خورد خواب ها می دهند و نمی دانند ما دردهایمان را با دیوارها در میان گذاشتیم و بیداری مان مدت هاست در پنهان کاری های شب گم شده...

حالا تنها خودم را در خیابان های شهری تصور می کنم که از حافظه ی تمام نقشه های جهان پاک شده...جایی که باد،موهایم را ادامه می دهد!

 

 

بی بند و باری من و باران...باران

سر به هوایی شب و پل در خیابان

این شهر از گیجی من رودست خورده

که دُور می گیرد مرا میدان به میدان

دنیا مرا در آرزوها "پارک" می کرد

وقتی که گل/می چیدم از ترس نگهبان

وقتی که چنگ انداختم در صورت مرگ

وقتی گرفتم زندگی ام را به دندان

با بی سوادی ام خدا را حفظ کردم

مثل حدیثی روی دیوار دبستان

لای کتابی که ورق می خورد با درد

که توی جلدش رفته از یک بچّه-شیطان

از دلخوشی ها که برایم عقده می شد

توی بهاری تحت تعقیب زمستان

کارش به جایی می رسد یک روز امّید

گل های مصنوعی بکارد توی گلدان

یک نیمه ام می خندد و یک نیمه...برعکس

از گریه می افتد میان ِ باز باران....

 

و چارپاره ای که چشم از تو برنمی دارد...

می نوشتم از این همه دوری

که دل من برات یک ذرّه...

زیر زخمت نفوذ می کردم

مثل یک قارچ در ته درِّه...

رشد می کرد در سرم چیزی

 

شک به شهری که گم شده از ترس

در خیابان...میان کولی ها

شک به دستان کوچکت وقتی

توی جیبش گذاشت دنیا را

جز منی که همیشه سردم بود

 

من همان فالگیر پیرم که

کف دست تو را بلد می شد

مثل یک آشنا می آمد بعد

مثل یک ناشناس رد می شد

لا به لای خطوط دستانت

 

سبز می شد تمام جنگل ها

زیر پای زمین..بدون تو

منتظر مانده ام که برگردی

از همان راه های بی دررو

از مسیری که من نمی بینم

 

باز آهسته می روی از من

بعد تو هیچ کس کنارم نیست

حال ِاین چشم های بی باران

مثل دمپایی خودت ابری ست

ابر یعنی ببار بعد از من...

 

 

 

 

 

+ تاریخ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت 20:18 نویسنده صدیقه حسینی

 

می نویسم بداهه در چشمت/پلک برهم نزن که می افتم 

خیلی وقت می شود تا یک نفر یک حرفی می زند  من جوابش را با شعر می دهم یا این که اتفاق جالبی می افتد و من هم بداهه یک چیزی می گویم.نمی دانم این بداهه نویسی ها به کجا می رسد؟ولی دوست دارم همه شان را بنویسم و نگه دارم...اگر به شعر هم نرسند حداقلش این است که برایم خاطره انگیزند.گفته بودم که من:خاطرخواه خاطره هام...

این ها را گفتم که برسم به بداهه ای که برای نرگس نوشته ام.دلم می خواست یک جوری توی این پست از این دختر بنویسم.(بگذریم که خودش هم یکبار به شوخی این را خواسته بود)نرگس را ندیده ام ولی هر وقت می خواهم تصورش کنم با کتاب های درسی اش می آید توی ذهنم.با بیولوژی و بیوشیمی و ...یک عالمه اسم و درس عجیب و غریب که خیلی وقت ها درباره شان حرف می زند.با زردآلوهایی که از پشت تلفن به من تعارف می کند...

تصور کردنش را دوست دارم.توی خوابگاه،جلوی تلویزیون،توی مانتوفروشی،وقت دوچرخه سواری و....تمام وقت هایی که دارد از خودش می گوید و من نمی توانم جلوی فکرها و حرف ها و سکوت ها و خیال پردازی هایم را بگیرم.این دو بیت را هم همین جوری بداهه برایش اسمس کردم.تا شاید موبایلش را هم شبیه خودش شارژ کند:

از رشت خط فاصله تا تو...چقدر بود؟

دور از توام هنوز عزیزم هزار مایل

ای کاش می شد از ته دل آرزو کنیم

من کارت شارژ باشم و تو گوشی موبایل

 

من را قطعه... قطعه بخوان:

پشت تریبونی وسط شهر...میکروفون

گم می شود میان من و جیغ جیغ ها

آزادی بیان من آن اخم و تخم هاست

که دست می برد به گلویم...به تیغ ها

از دست و پا زدن وسط موج موج ِ مرگ

و هی "نجات" خواستن از این "غریق"ها

هی می پرند بین سخنرانی دو خوک

خرگوش های خواب شده با رفیق ها

انگشت های مردنی ام مانده روی "هیس"

باید سکوت کرد...به چندین طریق...ها؟

 

 

اما این ......./مثنوی که حاصل شاعرنشینی من در چشم های توست،دور از چشم چارپاره هایم...

 

 

رد می شوند از بی کسی ام چند عابر

از رستوران های سر راهی جاده

سر می کشد تنهایی ام را توی پپسی

نوشابه های مشکی بی خانواده

تنها شدم در جنس های مارک دارت

من روی دستت مانده ام بی استفاده

با مُهر استاندارد پوچی روی لب هام

باید فرو می رفتم از تو...توی شب هام

له می شوم هی زیر پایت مثل سیگار

که من زیادی ام همیشه...طبق آمار

در سرشماری تمام دلخوشی هات

هی پارس می کردم میان سگ کشی هات

با کارد یک شب می رسی تا استخوانم

دیگر نمی خواهم...نمی خواهم بمانم

من دست در دست خودم یک روز با قهر

در می روم از خستگی ام در تن شهر

شهر نفس تنگی و دل تنگی و سنگی

دارد به خرجم می رود با دست تنگی

می افتم از بی خوابی این چند ساله

در گریه های مضحک ِ سطل ِ زباله

یک بار مصرف بوده ام در ظرف دنیا

که کشف می کردند من را رفتگرها

جارو شدم با دور ریز خاطراتم

می گفت در گوشم کسی که:"من باهاتم!"

سر می کنم با بودن عشق خیالی ت

از شب پُرم این روز ها با جای خالی ت

جای هزاران زخم مانده روی دستم

که بطری نوشابه ها را "من شکستم!"

 

 

+ تاریخ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:41 نویسنده صدیقه حسینی

هیچ چیز ِ نمایشگاه کتاب آن جوری نبود که انتظارش را داشتم.از رفت و آمدم گرفته تا بیشتر کتاب هایی که خریدم...و تنها قسمت خوبش دیدن دوستانم بود که مدت ها بود ندیده بودمشان...راستی!بهترین کتاب شعری که از نمایشگاه امسال خریدید چه بود؟واقعا ً کنجکاوم بدانم...

و این که خیلی دوست دارم مثل قبل به وبلاگ ها سر بزنم و شعر بخوانم و کامنت بگذارم اما متاسفانه من و اینترنت مدت هاست از دسترس همدیگر خارجیم و این دیدارهای هول هولکی در کافی نت های شهر هم به جایی نمی رسد...حالا درست مثل یک بچه ی دبستانی که مشق هایش را ننوشته و سرش را پایین انداخته باشد شرمنده ی تمام کامنت های بی جوابم هستم...

و کاش شعر همه چیز را جبران کند...مثلاً این فاصله ها را که نه با گریه های من پر می شود و نه با لبخندهای تو!!!

 

برگشت می خوریم به خود...تا هزار سال

تبعید می شویم به عمق سیاهچــــــــال

از دست و پا زدن وسط ِ...هی!کمک!کمک!

فریاد های خسته ی ما با زبان لال

محکم به در بکوب!به آینده ای که نیست

به امتداد خاطره ها در زمان حال

به این که ما بدون همیم و کنار هم

به بی تفاوتی خداوند خوش خیال

به اینکه ما چقدر؟چرا؟تا کجا؟که چی؟!

به زندگی له شده در این همه سؤال

که باخته به مرگ...به این سنگ قبرها

انداخته به گردن خود باز هم مدال

***

یک روز می رسد که از این گوشه ی جهان

پرواز می کنیم اگر چه بدون بال...

 

 

 

ای نامه که می روی به سویش...

 

با تمبر می چسبم به تو به نامه هایم

به انتظار پستچی در صندوق پست

دیگر نپرس از حال و روز چشم هایم

وقتی دلیل گریه هایم رفتن توست

 

گم می شدم در نامه های بی نشانی

اسم فرستنده مرا از یاد می برد

چشم حسود پنجره ها باز می شد

هر چه برایت می نوشتم باد می برد

 

نا خوانده ام در دستخط بچگی هات

که مخفیانه نامه می دادی برایم

در جمله هایی که به دوری ختم می شد

در نقطه چین هایی شبیه اشک هایم

 

تو می روی و خواب هایم مثل گنجشک

پر می کشند از چشم های خیس و دلخور

من را احاطه می کند این شهر متروک

در مشت های مرده اش آجر به آجر

 

باید به دستت می رسیدم...دیر یا زود

این زندگی را توی پاکت می گذارم

تا می زنم خود را میان نامه هایم

تا می کنم با دوری ات...با انتظارم!

 

بخوانید :

اکرم حیدری:خدا پروانه ها را برای دختربچه ها آفرید

 

+ تاریخ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:41 نویسنده صدیقه حسینی

خیلی زود خسته میشم،خیلی می خوابم،همیشه هم رنگم پریده...روز که تموم میشه می بینم چقدر زمان رو با خوابیدن از دست دادم؟هیچ کاری جز خوندن و نوشتن انجام نمیدم اما هر شب قبل اینکه بتونم به اسمس های شب به خیر دوستام جواب بدم خوابم برده...خیلی بده!اینا رو به دوستم که گفتم گفت اینجوری بهتره...خوبه که آدم همه ی روز رو تو خواب باشه تا نفهمه دور و برش چی می گذره!تا خیلی دردها رو حس نکنه....

نمی دونم!شاید راست بگه ولی من این وضعیتو دوست ندارم...

در خواب های هر شبه ام درد می کشم

از غصه های جمع شده زیر بالشم

این بیت اول یکی از شعرامه که خیلی دوسش دارم شاید یه روز گذاشتمش توی وبلاگ!هنوز تصمیم نگرفتم...

راستی!

نمایشگاه کتاب می بینمتون!بیستم و بیست و یکم و احتمالاً بیست و دوم...

شاید اول برم سراغ کتاب های کودک،باید چند تا کتاب شعر کودک بخرم،چند تا کتاب ترانه،چند تا کتاب طنز،چند تا کتاب داستان و یک عالمه کتاب شعر از شاعرایی که امسال کتابشون چاپ شده و حتما خبرشو توی وبلاگ ها و سایت های مختلف خوندید!فقط بگم که به این غرفه ها حتماً سر بزنید:

شانی

فصل پنجم

دفتر شعرجوان

و

آهنگی دیگر!

 

 

می خواهمت می خواهمت می خواهمت می...

باید نجاتم داد از این مرگ حتمی

از دست های زندگی دور گلویم

از ابرهای گریه زا زیر پتویم

خوابیده ام در توده های پرفشارت

مثل زنی تنهاتر از ...هرشب کنارت

می ترسم از این گریه از بی آبرویی

از شیر آب و هق هقم در ظرفشویی

از دردهایم توی شب هایی کشنده

هی زیر گریه می زدم از فرط خنده

هی قورت می دادم شبم را توی سردرد

وقتی هلال ماه در من قوز می کرد

از انعکاس نورها  تصویر می شد

یک آدم تنها میان چند سایه

هی پوست می انداخت در تو گریه می کرد

مثل پیازی زیر چاقو لایه لایه

دستان من در خانه داری لمس می کرد

برجستگی های جهان را روی رنده

من باختم به خاطراتی که ندارم

با بادها رفت اخرین برگ برنده

باید نجاتم داد از این مرگ حتمی

از دردهایم توی شب هایی کشنده

کوچیده ام پهلو به پهلو در تن تخت

پر می کشد از خواب هایم یک پرنده...

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 20:40 نویسنده صدیقه حسینی

 

این شعر توی قبرستان وقتی بین قبرهای خالی راه می رفتم و فکر می کردم به سراغم آمد...

من فراموش می شوم یک روز
زیر این سنگ قبر می میرم
فاتحه فتح می کند من را
وقتی از چشم های تو سیرم

پس نگاهم نکن!برو!برگرد!
از همان راه های بیراهه
زیر گوشم نگو:[گلم!اینجا
عمر گل ها همیشه کوتاهه]

من گل تو نبوده ام هرگز
اسم من گم شده میان باد
می روم...دور می شوم از خود
بعد آهسته می روم از یاد

 

شب از خورشید چشم پوشی می کند اما من در مردمک های سیاهت ستاره می شوم و دوباره به خودم چشمک می زنم تا شاید یادم بیاید این آسمان که سال هاست بالای سرم است سایه ی توست!

 

دوباره گم شده ام بین این همه تبلیغ
شبیه عکس زنی روی قوطی شامپو
شبیه بچگی ام با لباس زیر دوش
و دست و پا زدن یک عروسک ترسو

همیشه چنگ زدم به خودم به خاطره ها
به دست های فرو رفته ی تو در موهام
تماس خیس بدن های سردمان با هم
به خواب می بردم روی کاشی حمام

سقوط کرده ام از سنگریزه ها از تو
میان خستگی ام ته نشین شدم در آب
تمام دلخوشی ام با حباب بالا رفت
تکان بده همه ی زندگی م را در خواب

که باز گریه کنم زیر حوله ی خیسم
که خنده روی لبم سالهاست خشکیده
تمام سهم من از زندگی همین بوده:
عروسکی که همیشه از آب ترسیده

نگاه های گره خورده مان به هم پیچید
شبیه موخوره در روزهای وزوزی ام
دوباره گم شده ام بین این همه تبلیغ
درست عکس تو...در ژست های فانتزی ام

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 20:40 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

می خواستم از عید و هفت سین و خاطرات بچگی ام بنویسم.از آن روزهای خوب که همه چیز رو به راه بود،درست برعکس حالا که نشسته ام پای کامپیوترم و آن قدر دلم گرفته که حتی نمی توانم به این چیزهای قشنگ فکر کنم.آن قدر که اگر تمام شادی ها و خوشبختی های دنیا هم جمع بشوند نمی توانند آرامم کنند...

شاید قرار است امسال همین جوری تمام شود و کاش واقعا ً تمام شود...اما می دانم این بغض ها و گریه ها ادامه دارتر از این حرف هاست.این زخم ها دیگر خوب نمی شوند.درست مثل میخی که توی دیوار بکوبی و بعد حتی اگر میخ را هم بیرون بکشی جایش برای همیشه می ماند...اما شاید گذشت زمان همه چیز را عوض کند!نمی دانم!

خدایا!مراقبم باش و من را به هیچ کس جز خودت وابسته نکن!

ببین!دارم در ملاء عام دعا می کنم.پشت شرجی ترین شیشه های رشت!

 

 

از آسمان افتاده ام سهم زمینم

اما هنوز عاشق ترین،عاشق ترینم*

خنثی نمی شد دردهایم از عبورت

من آخرین قربانی میدان مینم

از سرفه...سرفه...سرفه های شیمیایی

پر می شود کم کم تمام هفت سینم

موجی تر از ماهی شدم توی خلیجت

از آبی تو سبز می شد سرزمینم

امسال،سال هشتم بغض و گلوله ست

از خنده ی خمپاره ها در آستینم

تو ترک می کردی مرا ترکش به ترکش

اما هنوز عاشق ترین،عاشق ترینم/

 

چارپاره که می خوانی بند دلم پاره می شود!

 

دوره شدن با دردهای ناگهانی

در گله ای از گرگ ها یک برّه بودن

از خود بریدن...رفتن و برگشتن از هیچ

توی گلوی چوب خشکی ارّه بودن

 

روی هوا تخمین زدم خودخواهی ات را

مثل مدادی خسته پشت گوش نجّار

در این خرابه هیچ چی جبران نشد...نه!

جای هزاران زخم مانده روی دیوار

 

از کنده کاری های شب روی تن تخت

بی تو تمام خواب هایم تخته می شد

با بوسه های چکشی ات روی زخمم

خون روی رگ های بریده لخته می شد

 

از خنده درمانی میان آرزوهام

وقتی جهان از گریه هایم روده بُر بود

دستان من خالی شد از حس تملّک

اما دلم از بی کسی ها سخت پر بود

 

دل پیچه های زندگی هم هضممان کرد

وقتی میان خودخوری ها سیر می شد

بین همآغوشی درون وان حمام

این عشق های آبکی تبخیر می شد

***

زل می زنی  در چشم های گرگ و میشم

نی می زند در چشم هایت مرد چوپان

با چتر بسته رفتی از این شهر ابری

من میخکوب گریه هایت زیر باران...

 

 


 

 

*صد سال دیگر هم بیایی من همینم/عاشق ترین عاشق ترین مرد زمینم «زهرا حسینی»

+ تاریخ چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:39 نویسنده صدیقه حسینی

 

این روزها دارم کتاب «آلبوم خاطرات» را می خوانم.راستش قبلا ًهیچ وقت اسمش را نشنیده بودم.همین طور تصادفی انتخابش کردم.این روزها خیلی کارها را تصادفی انجام می دهم.نمی دانم آخرش چه می شود؟ولی از قراردادی بودن خیلی بهتر است...به خصوص نوشتن این شعر که از یک جوک غمگین شروع شد.رفته بودم کارگاه داستان نویسی «کیهان خانجانی»داشت با شاگردهایش در مورد عکس های نشریه حرف می زد و اصرار داشت که بچه ها حتما ً عکس سیاه و سفید بیاورند.بعد نمی دانم چه شد که این جوک را تعریف کرد.گفت:به یه پنگوئنه می گن چه آرزویی داری؟میگه:این که یه عکس رنگی داشته باشم...بعد همه زدن زیر خنده و من فقط نگاهشان کردم.بغل دستی ام فکر کرد جوک را نفهمیده ام که پرسید:فهمیدی چی شد؟چون پنگوئن خودش سیاه و سفیده نمیتونه عکس رنگی داشته باشه...و همه ی این توضیحات را هم با خنده گفت و من از همین،خنده ام گرفت.آن قدر خندیدم که یک وقت به عقلم شک نکند...و اصلا ً مهم نبود که نمی دانست من دارم به حرف های او می خندم نه آن جوک گریه دار!شاید اگر نمی خندیدم باز هم برایم توضیح می داد!نمی دانم!

بهرحال این شعر نتیجه ی یک مشت اتفاق تصادفی ست!چارپاره ی مرکبی که حتی اگر به خاطرش انگشت اشاره ام را به سمت کسی بگیرم سه تا انگشت دیگر به طرف خودم برمی گردد!خب!این هم یک قانون است دیگر...تقصیر من که نیست!هست؟

 

شب قرنطینه می کند من را

وسط سردسیر کابوسم

مثل یک خانه ی یخی در خواب

از نفوذم به نور...مأیوسم

گریه تنها سلاح گرمم شد

 

پرسپکتیو روزهای خوب

حل شد آهسته در شبی تیره

من فرو رفته ام میان هیچ

چشم هایم به نقطه ای خیره...

دیگر از یاد برده ام خود را

 

نگاتیوهای گم شده در من

توی تاریک خانه ام می سوخت

دوربین توی اوج تاریکی

چشم به چشم های من می دوخت

باید از هر چه بود می گفتم

 

بی مخاطب تر از همیشه شدم*

جلوی دوربین خاموشت

گریه دائم مرا تپق می زد

که گرفتی مرا در آغوشت

تو کجای جهان من هستی؟؟

 

مثل تخمی ترک ترک خورده

لای پاهای پنگوئن بودم

در سرم حس سال ها سرما

فکر دنیا نیامدن بودم

دوربین زوم کرده روی ترس

 

توی یک بک گراند نامعلوم

با گذشته هنوز درگیرم

پشت به نورهای نامرئی

مثل یک سایه ژست می گیرم

صورتم احمقانه می خندد

 

خواب خلع سلاح می کندم

توی یک تختخواب خون مرده

خودزنی تمام خاطره ها

پشت این عکس های افسرده

ناشناسم هنوز...می بینی؟!

 

حسرت چیزهای دور از دست

زل زده توی آینه...بی حرف!

توی ذهن زمان نمی گنجد

عکس رنگی پنگوئن در برف

من سیاه و سپید می میرم...

 

 

 


*بی مخاطب ترین رسانه تو باش!«پریا تفنگ ساز»

 

+ تاریخ چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:39 نویسنده صدیقه حسینی
 

خیلی ها بعد از خواندن پست قبل گفتند:چقدر غمگین بود...با این که من اصلا ً قصدم  نوشتن چنین پست دلگیری نبود.یکی از دوستانم می گفت:تو زود خودت را لو می دهی و وقتی ناراحتی حتی اگر خنده دارترین جوک دنیا را هم بگویی همه می فهمند چقدر دلت گرفته...                                                                                                                                                                     

راست هم می گفت!گاهی وقت ها هر چقدر هم که زور می زنم نمی توانم ادای آدم های خوشحال را در بیاورم.اما از این که ناراحتی ام را هم جار بزنم خوشم نمی آید.این روزها ناراحتی و نارضایتی و افسردگی بیشتر یک جور ژست است انگار کسی که دلش به خوشبختی های کوچکش گرم است آدم نیست!و من بدجور دلم به این خوشبختی های کوچک گرم است حتی وقتی ناراحتم!بگذریم...              

می خواستم درباره ی «سلینجر» بنویسم و این که چقدر دوستش داشتم و چقدر با کتاب هایش زندگی کردم و چقدر حیف شد که رفت...حالا حتما ً دلش کلی برای «هولدن کالفید» تنگ شده!اصلا ً چند بار بگویم "حیف شد که رفت" خوب است؟مثل دیوانه ها می نشینم و کتاب هایش را ورق می زنم.آخر او یکی از آن خوشبختی های کوچکم بود...که رفت!                                                                

 

شبیه تیزی چاقو در این شب خونی

و ذبح شرعی یک عشق غیرقانونی

شبیه یخ زدن یک جنازه در یخچال

و زخم های نمک خورده توی جانونی

که مزه مزه کنی عشق شوربختت را

تو زیر خاطره های گذشته مدفونی

و پله پله که بالا می آوری خود را

میان شب،وسط خانه های مسکونی

صدای گریه ی یک بچه گربه در باران

صدای قهقهه ی موش های طاعونی

دوباره دم به تله می دهی و می ترسی

و گیر کرده دلت لای پنجه ای خونی

به قتل عمدی چاقو هنوز شک داری

به دست های خودت هم عجیب مظنونی

 شبیه بچگی من که زل زده از ترس

به دست و پا زدن موش و گربه در گونی...

 

هیچ کس همیشه اشتباه نمی کند حتی یک ساعت از کار افتاده هم دوبار در روز ساعت را درست نشان می دهد!

 

خواب یک پیرمرد ساعت ساز

گوشه ی یک مغازه ی تاریک

که فقط غرق می شود خود را

تن به تن در گذشته ای نزدیک

 

مثل وقتی که یک پسربچه

گریه کردن برایش عادت شد

ردّ ِ دندان شیری اش اما

روی دستش شبیه ساعت شد

 

ساعتی که همیشه خوابیده

گرچه روزی دوبار بیدار است

کوک خورده به کودکی هایش

زندگی روی نبض تکرار است

 

خسته از تیک-تاک ثانیه ها

که به قلبش فرو شده از درد

دور خود چشم بسته می چرخد

توی این خواب پادساعتگرد...

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 20:37 نویسنده صدیقه حسینی

                                                                                                              

با بچه های دانشگاه رفته بودیم مشهد!همه چیز خیلی خوب بود.حتی بدی هایش...از همه غم انگیزتر آن وقتی بود که بچه ها به شوخی پتو را کشیدند روی سرم تا کتکم بزنند و من هیچ مقاومتی نکردم.دلم می خواست جدی جدی زیر آن پتو له بشوم اما نشد!دلشان حسابی برایم سوخت...رفتنی توی اتوبوس به بغل دستی ام گفته بودم که دوست دارم توی این سفر بمیرم.وقتی برمی گشتیم مرده بودم.بغل دستی ام هم دیگر بغل دستی ام نبود...                                                                                                                                                                                             

همه از مشهد که برمی گردند از امام رضا و حرم و حس و حالشان می نویسند.من هم دوست دارم بنویسم.از خودم و نمازهای دل شکسته ام.دلم حسابی پر است و دست هایم خالی!نمی دانم چه بگویم؟فقط می دانم موقع خداحافظی نفسم بند آمده بود اما گریه ام... نه!           

 

اتوبوس از گذشته راه افتاد،جاده هی رفت تا ته دنیا

رشت سبزم دخیل می بندد به خراسان خونی ات آقا

بی ستاره تر از همیشه شدم مثل این هفت آسمان پوچ

هشتمین آسمان من بودی توی این کهکهشان ناپیدا

قطره قطره چکیدم از چشمت ضامن روزهای دلتنگی!

چه غریبانه گریه می کردند در سرم باز بچه آهوها

شعرهایم شکوفه می دادند توی اردیبهشت دستانت

دارم از دست می روم اما توی اردی جهنم دنیا...

شب به پایان نمی رسد دیگر،ماه من پشت ابر خوابیده

سایه ام سال های تاریکی ست،خسته دنبال می کند خود را

حاجتم ضجه می زند اما بی پناهم هنوز و می بینم:

که صدای دعای غمگینم به خودم هم نمی رسد حتی!

رشت تنها دلیل باران است که تو را عاشقانه می بارد

همه دار و ندار زندگی اش نذر "خورشید" می شود "دریا"

بیت هشتم ضریح بود و...غزل توی این بیت خسته زانو زد

در خودم ذره ذره می میرم،تا نگاهی کنی به من آقا!...

 

 

چهارپاره را با  "ه" دوچشم می نویسند و با "ه" چهارچشم می خوانند!!!

 

 

 

بخواب روی تن تخت فکر بازی کن

برای رفتنت امشب زمینه سازی کن

به زندگی عجولت برس در این تابوت

کفن بپوش و خودت را به مرگ راضی کن

 

ملافه های سفیدت مچاله شد از درد

تو را شبیه جنازه به یاد می آورد

محاصره شده ای توی مستطیلی سرد

نمانده راه فراری برای تو!برگرد!

 

تمام شب بنشین و به روز،نامه بده

پیام تسلیتت را به روزنامه بده

و قطع رابطه کن با وجود خارجی ات

"تو مرده ای"...و همین جمله را ادامه بده

 

درخت شو!و تنت را به برگ تلقین کن

و قطره قطره به باران تگرگ تلقین کن

بِِغلت روی تن تشنه ات همین امشب

میان خواب خودت را به مرگ تلقین کن

 

و زنده زنده شبت را به گور...با گریه!

بخوان زیارت اهل قبور با گریه

به آفتاب سلامی بده شب تاریک!

و سنگ قبر خودت را بشور با گریه

 

تگرگ ها به دلت سفت و سخت می کوبند

هنوز توی بیابان درخت می کویند

دوباره ریشه ی شب خشک می شود در باد

و خواب هات تو را هی به تخت می کوبند...

 

 

 

 

 

                                                                                                               

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 20:37 نویسنده صدیقه حسینی

 

 

 

تابستان امسال خیلی خوب بود.تقریبا ً تمام روزهایم را با مهسا بودم.تند تند کتاب می خواندیم.تند تند می رفتیم سینما،بعد کلی در مورد فیلم ها و کتاب ها و آدم ها با هم حرف می زدیم.کلی مسخره بازی در می آوردیم،کلی می خندیدیم....بیشتر عصرها را هم می رفتیم پارک و شطرنج بازی می کردیم.شطرنج بازی کردن توی پارک هم برای خودش عالمی داشت...یادم هست که همه یک جوری نگاهمان می کردند،انگار آن میزهای دو نفره که وسطش عکس صفحه ی شطرنج داشت برای هر کاری بود جز شطرنج بازی کردن...یک بار هم یک پسربچه ی دستفروش که با آن همه اصرار و خواهش نتوانسته بود چیزی به ما بفروشد؛از لجش همه ی مهره ها را به هم ریخت و فرار کرد...خنده ام گرفته بود اما دلم می خواست دنبالش بدوم و حسابش را برسم...

چند باری هم رفتیم تاب بازی!اما تا روی تاب می نشستیم تازه بچه ها یادشان می افتاد که در پارک چیزی به اسم "تاب" هم هست.طفلکی ها چیزی نمی گفتند ولی آدم زیر نگاهشان "تاب" نمی آورد...اما از همه ی این ها که بگذریم روزهای خنده دار من و مهسا آن روزهایی بود که می رفیتم کافی نت و هر کداممان پشت یک سیستم می نشستیم و بعد کلی با هم چت می کردیم...همیشه هم اولین پی اِم را من می دادم که:سلام!کجایی؟دلم برات یه ذره شده!//بعد هم کلی شکلک گریه می فرستادیم و بلند بلند می خندیدیم...

حالا هم قیافه ام درست شبیه همان شکلک های یاهوست.همان هایی که بدجوری بغض کرده اند و همین الان است که بزنند زیر گریه...این خاطره ای بودن بغض دارد،گریه دارد،دلتنگی دارد اما گاهی وقت ها فکر می کنم چقدر خوب است که هنوز خاطره ای هستم؛هنوز گذشته ام را دوست دارم و هنوز چیزهایی دارم که به خاطرشان بگویم:آخ!یادش به خیر..

 

 

 

بیدار مانده ام وسط تختخواب ها

از خودکشی خیس تمام ِ کتاب ها

تا خط به خط نگاه تو را حفظ می شوم

از یاد می برند مرا اضطراب ها

از چشم های بسته ی من در کلاس درس

از گم شدن میان حضور و غیاب ها

انگشت می گذاشت کسی روی زندگی م

تا له کنند روح ِ مرا انتخاب ها

از امتحان چشم تو افتاده ام،ببین!

سر ریزتر شدند به سویم عذاب ها

دیگر به هیچ نقطه ی دنیا نمی رسم

بی فایده ست خودخوری و اعتصاب ها

از من نپرس این که چرا خسته ام چرا؟!

خسته تر از شروع سوال و جواب ها...

 

 

 

چار/پاره ی تنم:

 

رادیو موج می خورد در هیچ
[انقلاب و تب مدرنیته]
این طرف اشتهای کور ِ من
قورمه سبزی و ترشی ِ لیته

قد کشید از برنج ِ دانه بلند
همه ی روزهای کوتاهم
خسته ام...مثل یک زن ِ خوشبخت!
ظاهرا ً هیچ چی نمی خواهم

هیچ چیز ِ من از سرت وا شد
وا نشد چشم کور این گره ها
تا به من خیره می شدی انگار
بسته می شد تمام پنجره ها

گیس من باز فلسفه می بافت
توی افکار خسته ی نیچه
آن قََدَر تند زندگی کردم
که نفهمیدم عشق یعنی چه؟...

موج منفی رادیو می گفت:
از تب عشق و جیره بندی ها
وسط روزنامه های صبح
جستجو در نیازمندی ها

از نیاز عمیق من به خودم
که فقط توی بی کسی می مرد
سهم من از تمام آدم هاست:
چند بازاریاب ِ خوش برخورد

خط کشیدم به دور ِ آگهی ات
خط کشیدی به دور دلخوشی ام
من از اول چه بوده ام؟یک زن
ناموفق!شبیه ِ خودکشی ام....

 

 

 

 

 

+ تاریخ یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸ ساعت 20:36 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

 

 

چقدر این جا شلوغ است(سایت دانشگاه را می گویم)اصلا ً نمی توانم تمرکز کنم و آن چیزی را که می خواهم،بنویسم.اما خب!سعی می کنم حواسم را جمع کنم تا جمله بندی هایم خوب از آب دربیایند...

چند روز دیگر تولدم است.درست 13/10/68 بود که به دنیا آمدم.الان هم دقیقا ً حس دختری را دارم که سیزده دی تولدش است،هرچند خودم هم درست نمی دانم چه حسی ست؟شاید مخلوطی از ترس و هیجان و افسردگی و آرامش و خوشحالی و بی تفاوتی!یا یک چیزی شبیه این!...تنها حسی که ندارم همین احساس "بزرگ شدن" است که همه درباره اش حرف می زنند!و واقعاً نمی دانم کی قرار است این حس به سراغم بیاید؟!بهرحال من تا چند روز دیگر با همه ی این حس های متضاد متولد می شوم.و اگر از الان دارم این روز را با شعر در وبلاگم جشن می گیرم فقط برای این است که دوست دارم اولین نفری باشم که این روز را به این دختر بچه تبریک می گوید.                                                                                                                                                                      

فقط همین!                                                                                                                                                                                                                                         

 

لولای در...قریژ قریژ...جیر جیر ِ تخت

دارم جواب می شوم از این سوال سخت

«از این که من کجای جهان ایستاده ام

از دست داده ام،فقط از دست داده ام»*

که سنگ می زنم به خودم توی شیشه ها

سوژه شدم میان تمام کلیشه ها

تصویرهای درهم و برهم ...که در سرم

تکرار می شوند... و از هیچ می پرم

از خواب های تو وسط جیر جیر ها

از جا به جایی من و تو در ضمیرها

تکثیر می شوند هزاران هزار "او"

وقتی که قورت داده مرا یک بلندگو

از جاده ها و از سفرم حرف می زند

حتی سکوت، پشت سرم حرف می زند

من روی صفر مرزی تو ایستاده ام

از دست داده ام،فقط از دست داده ام

خورشید من محاصره در زیر چترهاست

باران نشانه ی بد ِ وضعیت ِ هواست!

لغزنده ام...شبیه زمان روی ساعتم

دارم حراج می شوم و...زیر قیمتم!

[خوابیده جیر جیرک تو روی این فلز]

من را بخر که سوخته ام با جلز ولز

ماشین!صدای جیغ تو در کیسه ی هوا

که پرت می شوی به خودت از گذشته ها

◊◊◊

لیوان آب حل شده در بسته های قرص

دارم جواب می شوم از...هیچ چی نپرس!

 

*اصلا ْ ببین کجای جهان ایستاده ای/از دست داده ای فقط از دست داده ای «علی کریمی»

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ ساعت 20:36 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

 

 

 «چشم هایش مثل قالیچه های پاره پوره ی خیس شده بودند.مثل یک جور جاروبرقی ِ عجیب سعی کردم دلداری اش بدهم.همه ی روضه های عهد بوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دل های شکسته ی مردم می خوانیم،برایش از بر ردیف کردم،اما کلمات به هیچ دردی نمی خورند.تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می شنود وگرنه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می دهد و اخلاقش گه مرغی می شود،واقعا ً هیچ چی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.»                                 

نمی دانم چرا از بین همه ی قسمت ها و تکه های خوب و محشر کتاب «اتوبوس پیر» من باید این قسمت را خیلی دوست داشته باشم!آن هم این روزها که دیگر نه کسی را به دست می آورم و نه کسی را دارم که از دست  بدهم و باز هم نمی دانم چرا وقتی وبلاگم را بستم و آن چارپاره را برای خودم کامنت گذاشتم خیلی ها فکر کردند من کسی را از دست داده ام و بعد مثل یک جور جاروبرقی عجیب سعی کردند دلداری ام بدهند.هرچند حق هم داشتند!آخر من خودم را از دست داده بودم....

با این همه دوست دارم از چند نفر که واقعا ً کمکم کردند تشکر کنم برای همین هم همیشه ممنون ِ اکرم حیدری عزیز،نیلوفر اعتمادی،رویا ابراهیمی،شهرام میرزایی و محمد حسینی مقدم هستم که در این مدت من و شعرهایم را تنها نگذاشتند!

 

چار/پاره ی تنم:

خواستم بی تو فراموش کنم خاطره را

دور ِ تنهایی شب می کشم این دایره را

گیج می رفت سرم از تپش همهمه ها

بستم از ترس نفس گیرترین پنجره را

 

گل مصنوعی گلدان ِ گِلی ام پژمرد

سایه ام پشت سر حادثه ها سُر می خورد

ریشه کردم ته اندیشه ی خاکی زمین

باد دیوانه تر از پیش مرا با خود برد

 

رفتم از شهر تو و بی کسی آدم ها

مثل تلفیق و جداسازی من از غم ها

رفتم اما به کجا می رسد این راه؟...ببین:

خانه ام پر شده از یاد تو و مریـــــم ها

 

یاد بوسه شدنم روی لبی ماتیکی

مردمک های گشادم وسط تاریکی

دور تنهایی این دایره ها چرخ زدن

نرسیدن به تو که دورتر از نزدیکی...

 

روی دیوار منم:سایه ی محوی از مرد

بی تو تکثیر شدم بین عددهایی فرد

وسط بی کسی و نحسی این فاصله ها

سیزده بار به تو نامه نوشتم:برگرد!

 

با خودم حرف زدم ضد جهانی ساکت

بارها کشف شدم توی زمانی ثابت

مثل سگ دوزدنم، به همه چی بو بردم

به جنازه شدنم گوشه ی سرد توالت...

 

 

 

+ تاریخ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ساعت 20:35 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

گفته بودم که برنمی گردم

به بهشتی که قسمتش کردی

تا ابد توی برزخم اما

تو شبیه همیشه خونسردی

 

جلوی چشم من جدا می شد

کله ی روزه های گنجشکی

مرده بودم که گریه ام می کرد

یک نفر زیر چادری مشکی

 

توی عکس من و خدا و تو

چهره ات بی گناه و نامرئی ست

با همین چشم های ِ...می دیدم:

هیچ کس واقعا ً کنارم نیست

 

تا بریز و بپاش زندگی ام

تکه تکه شبیه پازل شد

روی لب های وسوسه انگیز

روزه ام با دو بوسه باطل شد

 

توی گوشم کسی اذان گفت و

به وجود خودش شهادت داد

خواست تا عشق را بفهمم،بعد

چشم من را به گریه عادت داد

 

تو به من اعتراف می کردی

به گناه قشنگ دلتنگی

من ولی تا همیشه خوابیدم

زیر این قبر کوچک سنگی!...

 

چهارپاره را برای معصومیت این روزها نوشتم اما دوست دارم سایه به سایه ی مثنوی ام بیایید و برایم بنویسید...

 

یک جفت کفش ِ دزدکی از پشت مسجد ِ...

من را به خواب های خدایت نشان بده

از سکسکه میان نماز قضای/(غذای)ظهر

از گریه های داغ ترم روی قلب مُهر

از هق هق ِ حروف مقطع که... میم-گاف

از نورهای خیره کننده در این شکاف

زل می زنم به چشم خدا...برخلاف تو

به اهدنا الصراة الذی....انحراف تو

یا ایهاالمزمل و...[زیر پتوی سرد]

هر جمعه شب صدای توسل میان درد

اشفع لنا...لبیده مرا بوسه های تو

از حاجتی حرام تر از های های تو

از استخاره ای که همیشه بد آمده

هی چنگ می زنم به کجا؟...به سرم زده

می بندی ام به صندلی خالی زمان

زل می زنم به دورترین نقطه ی جهان

به ذهن واژگون تو در ساعتی شنی

به وقف زندگی تو در نون ساکنی

«نونی» که در تنور تنت «آجرم» شده

شب های لخت و پاپتی ات چادرم شده

من زیر چادر به بلوغ می رسیدم

آن جا که بوسه هایت لب خوانی ام می کرد

و چشم هایم زیر بار دوست داشتنت نمی رفت

چیزی در من شکل می گرفت

که از شدت زنانگی اش گریه می کرد

و مثل مرد روی حرف خودش ایستاده بود

و بلند بلند ذکر می گفت:یا قاضی الحاجات...

ذکری که دفع می شودم توی مستراح

برگشته ام که باز ولی...[از کدام راه؟؟]

گم کرده بود قبله،خودش را میان شک

مثل ظهور ِ گیج ولی-عصر در ونک

جا مانده ام دوباره من از کفش های تو

شاید دروغ بود از اول خدای تو...

 

 

*باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!حسین پناهی

 

 

+ تاریخ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:34 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

اصفهان بودم.کنار زاینده رودی که خشکش زده بود و داشت به این فکر می کرد که چرا روی تشنگی اش سی و سه بار پل زده اند؟!اصفهانی که درست به اندازه ی غم های من بزرگ شده بود،و خانه ای که من در آن به دنیا آمده بودم ان قدر تغییر کرده بود که دیگر خودش را هم به جا نمی آورد چه برسد به من که سالهاست از حافظه ی حیاطش پاک شده ام و حالا فقط می توانم نرده های سفید دور ِ خانه را بشمارم و به آرزوهایی فکر کنم که با بادها رفت...

 

آرزوهای من فقط می مرد

گوشه ی گریه دار چشمی که...

دارم از فرط عشق می لرزم

در تن این لباس پشمی که...

 

حالا دیگر چهارپاره ها هم فهمیده اند من چه مرگم است.نگاه کن:

 

در من شعاری می شوی هی روی دیوار

با اسپری هم رنگ بغضم می نویسی

زل می زنم به چشم های این شب کور

از شیشه های دودی ِ ماشین پلیسی

 

آژیرهای قرمز یک بوسه ی داغ

که می کشیدم از لب بدبوی سیگار

کابوس هایم یک به یک تا صبح می مرد

در کشمکش های من و این خواب ِ کشدار

 

پهلو به پهلو می شوم دست خودم نیست

لجبازی ِ این روز و شب های بلند ِ...

با دنده ی چپ می زدم بیرون از این خواب

در من فرو می رفت یک درد ِ کشنده

 

درد کمر_باریک تو...[روی نوارم]

باباکرم می رقصدم عریان ِ عریان

خودسوزی یک پمپ بنزین توی قلبم

دلتنگی ِ یک عشق هاچ بک در خیابان

 

از این دهن/دره به کوهی می رسم که...

خوابیده روی قله های سرد و نوک تیز

شب پشت رُل خاموش می شد از همیشه

استارت می زد توی پایانی غم انگیز

 

در خط ویژه دور لب های تو می گشت

یکدندگی ِ این پراید نوک مدادی

دارد به خاکی می زند از ترس امشب

مثل شروع گریه ای غیر ارادی...

 

بعد از تو حتی مرگ:این آزادی محض

به دست های کوچکم دسبند می زد

مثل شعار ِ دوستت دارم همیشه

از پشت دیواری به من لبخند می زد!...

 

 

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم...

راستش من خیلی وقت است که انجمن شعرهای رشت را بوسیده ام و گذاشته ام کنار!درست مثل آنها که شعر و ادبیات را نبوسیده کنار گذاشته اند.وقتی به شاعرهای شهرهای دیگر نگاه می کنم و پیشرفتشان را می بینم یک جورهایی دلم از خیلی چیزها می سوزد.از این که همین انجمن ها و همین فضاها باعث شد تا دو شاعر خیلی خوب رشت:«آرش فرزام صفت» و «سید مهدی نقبایی» که همان سالها کتاب مشترکشان نایاب شده بود دست از عشق بزرگشان «شعر» بکشند و برای همیشه  بروند.که واقعا ً گاهی وقت ها باید گذاشت و گذشت...اما به چه  قیمتی؟!!                                                                               

دلم از این می سوزد که این انجمن ها روز به روز از شاعر خالی و از هیچ پر می شوند.اصلا ً اگر خوشبین باشم می گویم بیشترین شاعرهای جشنواره ای را رشت دارد ولی آخر مگر جشنواره رفتن امتیاز است؟آن هم با این اوضاع نا به سامان جشنواره ها و داوری های خنده دار که اشک ادبیات را هم درآورده؟یکجورهایی همه شان به اینکه هفته ای یکبار دور هم جمع بشنود و شعر بخوانند راضی شده اند.هرچند خیلی ها که دیگر خیلی وقت است همان شعر را هم نمی خوانند انگار آن ها هم از اینکه مدام بیایند و شعرهای چند سال قبلشان را بخوانند خسته شده اند.نمی دانم...ولی این را می دانم که دیگر حتی زمان هم نمی تواند چیزی را عوض بکند....

                                                                                                                                             

بالاخره کولاژ به دستم رسید.همان نشریه ی بکر و متفاوتی که انتظارش را داشتم هرچند ضعف هایی هم داشت اما وقتی آن را با شماره ی اول نشریه های ادبی اخیر مقایسه می کنم می بینم که کولاژ یک سر و گردن از همه شان بالاتر است! اما فکر نمی کنم بتوانم این نشریه را به این راحتی ها به دست شاعرهای رشت برسانم!!!ولی دوستانی که نشریه را می خواهند از طریق کامنت به من اطلاع بدهند هرچند که من کولاژ را به دست خیلی از دوستان رسانده ام ولی هنوز تعدادی از آن دست من هست که در اولین فرصت به دوستانی که با من هماهنگ کرده اند می رسانم.فعلا ً که ان/جُمن های رشت دارند به چیزهایی غیر از شعر و نشریه و ادبیات فکر می کنند.راستی آخرش چه می شود.....

 

 

 

 

 

 

+ تاریخ جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:34 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

بعضی وقت ها به سرم می زند ادای آدم های خیلی خیلی سیاسی را در بیاورم.مدام اخبار را دنبال کنم،توی بحث ها شرکت کنم و حتی مثل بعضی ها از بعضی شخصیت های سیاسی بد بگویم و از بعضی های دیگر تعریف کنم اما خب...نمی توانم!وقتی روز انتخابات،به بهانه ی رأی دادن با مریم حقیقت،شراره رحمانپور،اکرم حیدری و نیلوفر اعتمادی می روم بیرون و زورکی هم که شده برایشان شعر می خوانم.وقتی دلم میخواهد توی برگه ی رأی گیری به جای اسم یکی از آن چهار نامزد انتخاباتی یک بیت شعر بنویسم خب معلوم است که من با هیچ چسبی به سیاست نمی چسبم هرچند که این روزها حتی اگر خودت هم نخواهی سیاست وحاشیه هایش می آیند و روحت را مومیایی می کنند و تو با خودت فکر می کنی ماجرا از کجا شروع شد؟از چشم های سیاه تو یا رأی های سفید من؟!......

روز مادر هم گذشت.درست مثل سایه آمد و از کنارمان رد شد و فقط تو یادت مانده بود وقتی بچه بودیم و خاله بازی می کردیم من مادرت می شد؛فقط تو به مادر ِ بازی های کودکانه ات گفتی:روزت مبارک!...و این جمله آن قدر برای من شیرین بود که دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم.آخ!چقدر مادر ِ تو بودن خوب است.اصلا ً فکرش را هم نمی کردم تصور مادر بودن هم می تواند تا این اندازه شیرین باشد.این که حس کنی با تمام بیست سالگی ات مادر کسی جزء عروسک هایت هستی؛آن هم درست وسط قصه های دو نفره!راستی!یادت می آید؟من و تو هیچ وقت با هم دکتربازی نکردیم وگرنه تو حالا می فهمیدی من چقدر تب دارم!!!....                                                                                                                                                                                         

فکر کردم به این که بعد از مرگ

چه برایت به ارث بگذارم

شاید این چارپاره ها کافی ست

تا بفهمی که دوستت دارم....

 

و چارپاره ای که خیلی جدید نیست اما من به اندازه ی تمام روزهایی که با تو همکلاس بودم دوستش دارم!

 

مرگ مغزی خاطرات من

روی آسفالت های بی معنی

از تصادف عجیب می ترسم

بوی خون می دهد شبم،یعنی....

اتفاقی همیشه در راه است

 

دیر می شد دوباره مدرسه ام

وسط خواب های تاریک ِ....

فکر می کرد به تو و عشقت

نیمکت ِ آخر ِ کلاسی  که....

می جویدم ته مدادم را

 

روی تخته نوشت اسم مرا

با دوتا ضربدر که:ساکت باش!

باز تنبیه می شدم در جمع

توی تنهایی خودت ای کاش...

می شنیدی صدای قلبم را

 

زنگ تفریح بود و من بی تو

گوشه ی این حیاط کز کردم

توی لاک خودم فرو رفتم

از نگاه تو سر در آوردم

بغلم کن هنوز می ترسم

 

چشم های تو بازی ام دادند

گریه کردم به خاطر یک...[چی؟]

مشت می کرد دست من را باز

سنگ،کاغذ،[صدای تو]،قیچی

به خدا من بریده ام دیگر....

 

کولاژ:نمی دانم کی قرار است این نشریه ی بکر و متفاوت به دستم برسد اما بی صبرانه منتظر خواندنش هستم.و مطمئنم همان جوری ست که انتظارش را دارم.حتما ً وقتی خواندمش بیشتر در موردش می نویسم....                                                                                                                             

 

تشنج کلمات:کتاب «تشنج کلمات ِ» آقای صالح سجادی هم از کتاب های خوبی ست که این روزها در حال خواندنش هستم و دارم غزل به غزل یاد می گیرم.والبته خیلی زود این هدیه ی ارزشمند را به دست دوستان و شاعران گیلانی هم می رسانم....                                                                                            

جایزه ی ادبی ایران...این روشنای نزدیک: مجموعه ی شعر «آوازهایی که باد برد» با زحمات فراوان جناب «محسن سراجی» به چاپ رسید و اگر شعرهای خودم را از این کتاب فاکتور بگیرم می توانم بگویم مجموعه ای از بهترین هاست.اطلاعات بیشتر در مورد خرید و تهیه ی  این کتاب را می توانید در این جا بخوانید....                    

 

 

 

 

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۲ تیر ۱۳۸۸ ساعت 20:32 نویسنده صدیقه حسینی

این نوشته ها مخاطب خاص ندارد!

بگذار فكر كنم ماجرا از يك ايستگاه اتوبوس شروع شد.از بليت هاي دو نفره،از صندلي هايي كه زنانگي و مردانگي شان را با تنهايي من و تو قسمت كردند تا تو فاصله ي بي حوصله مان را ديد بزني و من كنار حرامزاده ترين پنجره ي اتوبوس زنانگي ام را گريه كنم.بگذار فكر كنم همه چيز به خوبي نوازش هاي توست وقتي برايم شعر مي خواني،وقتي عاشقانه تر از هميشه توي گوشم نفس مي كشي،وقتي آنقدر به چشم هايم زل مي زني كه من مي توانم نگاهت را از پشت عينك دودي هم حدس بزنم!

 

 

از سینه بند ِ خیس ابری قطره قطره...

باران شبیه اشک هایم زیر چتر ِ ...

خالی شدم از عصرهای پرسه در باد

تو رفته ای و مانده در این شهر عطر ِ...

تو رفتی و این نامه ها برگشت با بغض

از جمله های ناتمامت روی سطر ِ ...

چیزی نمانده واقعا ً از هم بپاشی

داری مرا از خاطراتت می تراشی

مثل مدادی نوک شکسته،خسته ام از

این عشق کاهی روی تنهایی ِ کاغذ

روی خطوطی که به خوابت وصل می شد

تنهایی ام تنها تر از یک نسل می شد

لب های من شب را تلفظ کرد از ترس

در بوسه ای غمگین تمرکز کرد/ از ترس↓

خیره شدم خوشبختی ام را پشت پرده

از شیشه ای که شب خودش را خیس کرده

مثل زمستان های بی تو سخت دلسرد

از چشم هایت یک نفر هیزم می آورد

کبریت ها با احتیاط آتش گرفتند

من بی خطرتر سوختم در انجمادت

در سکس دسته جمعی ِ تن های تنها

در تختخواب کوچک بی اعتمادت

در خودکشی قرص های ضد هر چیز

که اتفاق/افتاده باران را به یادت....

 

 

 پاره ی تنم:چهارپاره

پر زدم از جهان تو با غم

با دو بال ِ شکسته ی مجبور

گریه کردم میان دلتنگی ت

مثل بوسیدن کسی از دور

 

از تلاقی قصه ها می مُرد

یک نفر روی تخت غمگینم

این ترازو هم از نفس/ افتاد

وسط خواب های سنگینم

  

سر در آوردم از خودم با شک

گم شدم در جهان متروکی

سخت بیدار می شدم از خواب

با صدای دو ساعت کوکی

 

کوک خوردم به خاطراتی که

کینه می دوخت مخمل من را

خنده ی نخ نمای بدبختم

ریسه می رفت توی سوزن ها

 

وصله می خورد از تنم ناجور

به لباسی که ناتنی ام بود

لخت می شد خیال من از تخت

عشق تو طبّ سوزنی ام بود

 

سوزنم گیر کرده بود از ترس

روی یک حس وسوسه انگیز

می شمردی نفس نفس من را

مثل یک جوجه آخر پاییز

 

جیک جیک جنازه ای معصوم

توی حمام های هرجایی

رقص یک گربه زیر دوش ِ باز

جفت بازیّ چند دمپایی

 

شهر دنبال لنگه ات می گشت

تا به تا می دویدی از دست ِ...

مثل اجبار پر زدن از هیچ

وسط کوچه های بن بست ِ ...

 

آسمان توی بغض من جا ماند

هق هق ابرها حرامم شد

رگ گریه گرفت چشمم را

چتر خیس تو پشت بامم شد

 

چکه ی ترسناک تنهایی م

زیر یک شیروانی ِ شکاک

نعش یک عشق روی دوشی سرد

دفن موجود زنده ای در خاک

 

نخ به نخ توی زندگی می سوخت

گریه های گرسنه ی سیگار

دود می شد بدون تو "بودم"

پشت یک قرن آجر و دیوار...

 

 

سه شعر از من در سایت هجوم

دو غزل از نیلوفر اعتمادی

چیزی شبیه راه رفتن روی سنگریزه ها....اکرم حیدری

 

 

+ تاریخ جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 20:30 نویسنده صدیقه حسینی
 

توی این سرزمین بی سایه پدرم سایه ای ست از بودن

نیمه ی ناشناس تاریکش خیره مانده به نیمه ای روشن

قرص اعصاب می خورد شب را مثل کابوس های تو با شک

با خودم فکر می کنم فقرست، فرق بین مُسکن و مَسکن

لمس این سکه های ساکت تر ته سردی ِ جیب هایم مُرد

زیر سقف نداشتن هایم آسمان گریه می کند در من

چشم می دوختم به رویایی که فقط دور می شد از دیدم

حس خوشبختی نخی بودم توی سوراخ گیج یک سوزن

مثل یک مشت میخ ریز و داغ زیر پای برهنه ی دنیا...

راه می رفت زندگی با درد روی تنهایی تو مخصوصا ً

زندگی مثل پیرمردی زشت توی زنبیل کهنه ای خوابید

کفش هایم به هیچ چسبید و همه ی شهر پر شد از رفتن...

 

خوشحالم به خاطر نرگس میرفیضی عزیز که دارد روز به روز بهتر و بهتر می شود.هم در داستان هم شعر و هم ترانه!خوشحالم برای عطیه محمدی که دلتنگی های همیشه اش بهانه ای شد برای اینکه شعر را شروع کند و با عشق ادامه اش بدهد!و باز هم خوشحالم به خاطر اکرم حیدری عزیزم که شعرهایش پشت تمام میکروفون های جهان فریاد می کشند که او چقدر با استعداد است و دارد برای بهتر شدن تلاش می کند!

اکرم حیدری: چیزی شبیه راه رفتن روی سنگ ریزه ها

عطیه محمدی: شعرهای یک شاعر غیر حرفه ای

نرگس میرفیضی: ش ع ر ش ک ل ا ت

 

راستش حیفم آمد از این سه نفر ننویسم برای همین هم پیشنهاد می کنم حتما ً حتما ً وبلاگ هایشان را بخوانید و برایشان بنویسید....

 

بگذار برایت از بن بست هایی بنویسم که بمب باران شد:

 

دایره می کشید دور خودش توی دنیای مارپیچی که...

نیش زد پله پله پایش را پرت شد به جهان ِ تاریک ِ...

توی خمیازه های خواب آلود می خزیدم به خلوت شب ها

عشق شش وجهی ام در این کابوس تاس می ریخت از مکعب ها

خانه ها را عقب عقب رفتم همزمان با شمارشی معکوس

سوختم مهره مهره بازی را وسط چند شنبه ای مأیوس

جوش آمد تمام زندگی ام داغ کردم میان یک کتری

از گذشته رسوب می کردم وسط این اتاق شش متری

پرده ها را کشیدم از سیگار پشت یک قرن شیشه ی دودی

فوت کردی تمام ِ عمرم را چرخ خوردم میان بیگودی

دایره توی دایره پیچید دور من با شعاع نامعلوم

پله پله سقوط می کردم از همین ارتفاع نامعلوم

باد موهای فرفری ام را باز می بُرد سمت باران ها

مثل موهای چتری ات می ریخت روی پیشانی ِ زمستان ها↓

«چین» نخوردم شبیه« دیواری» که تو را بند آمد از راهم

با تو تا مرگ یک نفس رقصید دامن گریه دار ِ کوتاهم....

 

 

 

+ تاریخ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۸۷ ساعت 20:30 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

 

خاموش شد درست شبيه چراغ ها

عادت به خواب داشت شبيه اتاق ها

افتاده بود باز به پاهاي زندگي

از چشم بندي ِ همه ي اتفاق ها

رد مي شوند خاطره هاي خفيف من

از عطسه هاي پشت ِ هم ِ‌كوچه باغ ها

گلبول هاي قرمز تو قرص آهن اند

كه مي كِشند قلب مرا زير داغ ها

در كوره هاي كودكي ات پخته مي شوم

با چشم هاي كورتر از اين اجاق ها

ديگر خبر ندارم از آن كوه پير كه

خوابيده توي غار «قار»شبيه كلاغ ها!

 

زندگي مرا از «پا» درمي آورد/بوي گند جوراب هايش/هر هشت ساعت/در نسخه هايم مي پيچد/حالت تهوع به شب دست مي دهد/حس ِ‌لامسه ام را از دست مي دهم/نسخه نسخه مي نويسي:/قرص هاي نصفه خاصيت حل شدن ندارند/اين روان نويس ها/آسايشگاهم را رواني مي كنند/دل مي كَنم/دوست داشتنت روي تخت بستري شود/بيمارستان نفس هايم را در سينه حبس مي كند/در سينه ي قبرستان مي خوابم!

 

از بي رمق دويدنمان در كنار هم

از مانعي بلند به من پرت مي شدي

هي حبس/مي كشم نفست را به سينه ام

مثل اسير كردن ِ يك افسر ِ خودي!

 

قطع نخاع مي شوي ام پشت خاكريز

تنهاتر از...تمام تنم لمس مي شود

اين جنگ ِ تن به تن كه مرا مي تند به تو

در سايه هاي مثنوي ات شمس مي شود

 

خورشيدهاي كوچك من خيره مي شوند

به سردخانه اي وسط دست خوني ات

افتاده است نعش جهان روي دوش تو

زخمي شده ست خاطره هاي عفوني ات

 

از روي مين به داغي بغضت گذشته ام

اين سينه خيز با تو به پايان رسيده است

هي منفجر شدم وسط بمب ها ببين!

اين زندگي دختركي جنگ ديده است

 

بايد تمام شهر به يادم بياورند

اين كوچه هاي گم شده ي بي سواد را

شب در هواي رفتن تو گريه كرده تا

با اشك شستشو بدهد ذهن باد را

 

زل مي زنم به عقربه ي كوچك زمان

كه دور مي زند همه ي زندگي م را

يك دست ناشناس تر از عكس هاي تو

هل مي دهد دوباره مرا سمت هيچ جا

 

چسبيده ام به خاطره هايي كه هيچ وقت

زنده نمي شوند برايم بهار من!

بايد قبول كرد عزيزم كه سال هاست

بي حركت است صندلي چرخدار ِ من...

 

 

 

+ تاریخ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 20:28 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

چند سال است منتظر ماندم کوچه از پشت شیشه برگردد

کفش های عروسکی ات باز از مسیر همیشه برگردد

از علف های هرزه می ترسم!از همه قارچ های سمی هم

آه هیزم شکن نمی خواهم که درختم به ریشه برگردد

چند چیز عجیب و گوناگون رخنه کرده به سوژه ها مثل ِ

روزنامه نگار پیری که باید از این کلیشه بر گردد!

 

خطاب به یک صدیقه حسینی...وقتی که بچه تر از حالا بود:

یادت هست؟اولین کتابی که خواندم «زیباترین آواز» بود و بعد «دخترک کبریت فروش» و بعدش را دیگر یادم نمی آید اما یادم هست که «شاهزاده ی خوشبخت»،«عروسک سخنگو» و «هفت کوتوله در جنگل» را خیلی می خواندم و خیلی دوستشان داشتم.یادم هست هر شب برای آن عروسکی که هیچ وقت چشم هایش را نمی بست سیندرلا و سفیدبرفی و داستان های مجله های کودکانه را می خواندم و او هیچ وقت خوابش نمی برد!...نمی دانم اولین بار چه کسی وادارم کرد؟!شعر حفظ کنم ولی می دانم که آن وقت ها فقط شعرهای حافظ و پروین اعتصامی را حفظ بودم.خوب یادم هست که مدرسه نمی رفتم اما عاشق مشاعره بودم و همیشه هم با خودم مشاعره می کردم که هم برنده باشم هم بازنده!یادت هست؟توی آن خانه ی صد و چند متری یک اتاق کوچک داشتم که پنجره نداشت اما همه چیز من بود!آن وقت ها دلم می خواست مجری باشم و همیشه هم جلوی آن آینه ی کوچک می ایستادم و از زمین و زمان حرف می زدم و تمرین می کردم.هر شب رادیو گوش می دادم.مدام نمایش رادیویی می نوشتم و اجرا می کردم.حتی صداهای ضبط شده ام را هم نگه داشته ام و حالا که گوش می دهم می بینم که صدایم هنوز همان طوری ست و اصلا ً معلوم نیست کی می خواهد بزرگ شود؟!هرچند بدم نمی آید بچه بودنم را به رخم بکشی.اصلا ً مگر من به جز این بچگی چیز دیگری هم دارم که دلم به داشتنش خوش باشد؟!

 

مثل یک پالتو بدون تو دکمه دکمه [به سرفه] افتادم

همه ی پرسه های پاییزی رفتی و رفته است از یادم

به تنم گریه می کند باران زیر چتری که بسته چشمش را

روزها می وزد به من از دور آرزویی که داده بر بادم...

هفت پشتم به کوه برمی گشت از تونل های تا ابد تاریک

خودخوری عادتی قدیمی بود نسل در نسل بین اجدادم

می رسید از بلوغ جسمی سرد/کودکی ِ کبیسه ام بی تو↓

مثل سیگار نصفه ای می سوخت لای انگشت های معتادم

چشم هایم دوباره ماتش برد پشت این شیشه های شطرنجی

بند  بند ِ وجود باران را قطره قطره شکنجه می دادم

خوابهایم شروع شب هایی ست وسط سال های نوری که

می گذشت از تنفرم با عشق از منی را که جمع ِ اضدادم....

 

این درددل ها را بگذار به حساب بهم ریختگی روزهایم که باور نمی کنند بزرگ شده ام.آن قدر بزرگ که بتوانم نفس هایت را حدس بزنم و بعد با چشم های بسته تا هزار و سیصد و شصت و هشت بشمارم و به اختلاف سنی خنده دارمان فکر کنم!!!

شیرِ آبی که گریه می کردی

توی یک ظرفشویی ِ غمگین

روی بشقاب های بغض آلود

در سکوتی سیاه و سرسنگین

 

چند زانو نشسته ام روی ِ

این موزاییک های افسرده

مثل احساس تشنگی،خیسم!

مثل احساس زندگی،مرده!

 

چاقو از درد گوشه ای افتاد

دسته اش را بریده بود انگار

واقعا ً داشت خودکشی می کرد

جلوی چشم این همه دیوار

 

جلوی چشم های تاریکم

روشنی!پشت عینکی دودی

وسط چیزهای نامربوط

مثل قانون ِ نسبیت بودی

 

نسبت خیس ابر با،باران

رعد و برقی همیشه در پاییز

توی این خانه ی بهم خورده

نسبت چند صندلی با میز

 

پست می کرد نامه هایت را

که به یک شهر دور ناچارم

جوهر جمله هام می خشکید

وسط اشک های خودکارم

 

به کسی احمقانه چسبیدم

که مرا ناامید بوسیده

از گذشته به خواب می رفتم

ته این لوله های پوسیده↓

 

فکر کردم به فاضلابی که

جمع می شد میان خوشبختی

زور می زد جدا شود از خود

زور می زد جدا...به هر سختی

 

گیر کرده گلوی من در تو

[لوله کش های پیر می فهمند]

از دلت درمی آورندم باز

[لوله کش ها چقدر بی رحمند]

 

زندگی زایمان ِ یک زن بود

توی این ارتباط ِ بی سرپوش

گریه ی یک اجاق گاز ِ کور

وسط چند شعله ی خاموش!

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 20:28 نویسنده صدیقه حسینی

دو روز پیش تولدم بود اما خب!کم طاقت تر از آن بودم که تا شب صبر کنم و زل بزنم به گوشی موبایلم که ببینم چند نفر یادشان می آید من به دنیا آمده ام؟فکر کردم وقتی دارم در لبخندهای سندتوآل  می میرم دیگر سندتوآل کردن یک پیام تبریک از زبان خودم به خودم مرا نمی کشد.واتفاقا ً همین کار را هم کردم و خیلی ها خوششان نیامد و گفتند:کارت اصلاً قشنگ نبود!...نمی دانم!احتمالا ً قصد داشتند مثل هرسال با همان کلمات تکراری،تولدم را تبریک بگویند ولی بهرحال من از کاری که کردم پشیمان نشدم.من هنوز شیفته ی آن قسمت از طنز مِستِربینم که سال نو شده و «مستربین» برای خودش کارت پستال می فرستد!!!و از اینکه همه به این صحنه می خندند گریه  ام می گیرد...

 

توی جهان می افتم از این بند ناف ِ ...

مثل پشیمانی بعد از اعتراف ِ ...

گم کردن یک حرف کوچک «عین» یک «شین»

تنها نشستن روی تنهایی «قاف ِ ....»

خسته شدن از دوستت دارم_ندارم

از نامه دادن با دو تا حرف اضافه

من را به خورد قرص ها می دادی/ از ترس

می مردم از این بی کسی های کلافه

از این همه دیوار دور زندگی مان

از دیدن این قاب عکس بد قیافه

***

دیشب ورم های تنم با تو/نخوابید

چیزی نفس می زد مرا زیر ملافه...

 

بند بند این چهارپاره دچار چشمهای  توست:  

 

از فکرهای منزوی ام خیره می شوم

از این جهان به پنجره ای رو به دوردست

دلگیرم از نگاه تمام پرنده ها

پاییز سهم کوچک ِ کوچیدن منست

 

یک شب شروع می شود از نقطه ای سیاه

پرواز دسته جمعی ما در مسیر باد

گم می شوم شبیه نشانی ِ خانه ای

در دست های خسته ی یک عشغ بی سواد

 

با چشم های بسته تری می رسم به تو

به ارتفاع برفی این قله های پوچ

به درّه ای دریده تر از رد پای ترس

در ارتباط منطقی آسمان و کوچ

 

رفتی و بعد رفتنت آب از سرم گذشت

این شهر در حریم من و رودخانه هاست

یک ابر زیر چتر خودش گریه می کند:

باران روایت همه ی دردهای ماست

 

از پشت کوه آمده خورشید و مثل داغ

مانده ست روی قلب بیابانی ِ زمین

طوفان شن به پا شده در کفش های باد

از پشت شیشه های مشجرترت ببین:

 

دینا شبیه شکلک ِ یک ابر گریه دار

در چشم های خیس تو تغییر می کند

هر لحظه یک ستاره ی غمگین،کویر را

با زخم های باااااز نمکگیر می کند....

 

 

  

 

 

+ تاریخ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷ ساعت 20:26 نویسنده صدیقه حسینی
 

مخفی شدن از خاطرات خوب ِ تاریک ِ....

هی گریه کردن در صدای تلخ اِنریکه...

به چیز سفتی تا ابد تا...مشت کوبیدن

از فرط گریه با دهانی بسته خندیدن

مثل دو بوسه روی لب هایت اثر کردن

برگشتن از تنهای ات،تنها سفر کردن

دنبال ِ چی؟!...دائم دویدن های ِ بی حرکت

شکلک در آوردن برای عشق با نفرت

از خودزنی ِ روزهایت توی آیینه

در این اتاق لعنتی هرشب قرنطینه

به بدترین ِ چیزها هم سخت چسبیدن

به خواب های بی حواست تخت چسبیدن

با یک متکا بی کسی ات را بغل کردن

شب را دوباره توی تاریکی ش حل کردن

خیره شدن به نیمه ی خالی یک لیوان

به لامپ های بی دلیل از سقف آویزان

خیره شدن به چیزهای ِ کور ِ مادرزاد

به آخرین قرصی که از دست تو می...افتاد!

 

در این مدت به خیلی از وبلاگ ها سر زدم؛خیلی شعر خواندم؛برای خیلی ها« تا آن جا که توانستم » کامنت گذاشتم و به خیلی از وبلاگ های خوب لینک دادم.اما چیزی که حسابی افسرده ام می کند این است که ببینم کسی وبلاگ ِ ادبی اش را برای یک مدت طولانی به روز نکرده و قصد به روز کردنش را هم ندارد.نمی دانم چرا این اتفاق می افتد فقط این را می دانم که اتفاق خوبی نیست.لااقل در این روزهای بد... 

 

با این «گره»ی تازه چه «کورم» کردند

از «دیدن ِ» یک پنجره دورم کردند

من خسته ام از نیامدن وقتی که

اندازه ی یک «عطسه» صبورم کردند!

 

 

ماشین حساب کوچک من جای گریه نیست/

 

 امشب شروع می شوم از پشت پلک هات

مثل کتاب های بدت:بی مقدمه

راوی تویی و شخصیت چند گانه ات

راوی منم...و دخترکی خسته از همه

 

در پانوشت هات به من فکر می کنی

در حاشیه به خاطره های عقب تری

در جستجوی زندگی بی نتیجه ات

افسانه های شخصی یک کیمیا گری

 

از فعل های ساده ی من صرف می شوی

از بودنی بعید که مثل نبودنست

دیگر به چاپ چندم چشمت نمی رسم

این بغض پر شماره ترین قصه ی منست

 

بر روی طرح جلد فقط گریه کرد بعد

حتی صدا به آن طرف ِ جلد هم رسید

از جمله های درهم و برهم که من تو را...

ویرایش ِ همیشه ی یک صفحه ی سپید

 

فهرست وار می گذری از نگاه من

از اتفاق های بدی پشت ِ پرده ام

تو سالهاست رفته ای و در کتاب هات

من مثل ویرگول فقط مکث کرده ام....

 

بخوانید:

یک چهارپاره از من در سایت آدم برفی ها

 

   

                      

 

 

 

 

 

                                              

+ تاریخ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷ ساعت 20:24 نویسنده صدیقه حسینی

 

 

 

آخرین بوسه ی خدا مردی ست که خدا از دهانش افتاده

دردهایی که می کشد من را ، از سر شب به جانش افتاده

پشت می کرد به حرم اما ذوب می شد دوباره از/ خورشید↓

مثل قرص همیشه جوشانی ست که ته استکانش افتاده

این که اصلا ً ندیدی اش حالا زندگی سگی یک مرد است

توی قلاده های قلابی...او فقط استخوانش افتاده↓

زیر دندان گرد دنیایی که زمین را دوباره قل می خورد

کشف تنهایی خدایی که دیشب از کهکشانش افتاده

سر راهی که تا نمی بینم یک نفر شیر می خورد از من

طعم تف های ترش و شیرینش مثل من از زبانش افتاده!

                                                                    ۲۹ مرداد ۸۶

                                                                                            

فکرش را هم نمی کردم جشنواره ی دانش آموزی امسال انقدر بد باشد.تقصیر خودمان هم بود.باید همه چیز را از پشت شیشه های کثیف آن مینی بوس زهوار در رفته ای که ما را به آن اردوگاه لعنتی برد می دیدیم.نباید می گذاشتیم کار به اینجا بکشد؛ که یک عده دانش آموز بدبخت بروند پشت آن تریبون مسخره و شعرهایی را که آن قدر ناشیانه دزدیده بودند تحویلمان بدهندنباید....احمقانه ست که توی برنامه می نویسند:شبی با شاعران و نویسندگان!...و وقتی می روی می بینی خبری از شعرخوانی نیست و فقط یک آدم غیر قابل تحمل را آورده اند روی سِن که تقلید صدا بکند و دیگران را بخنداند.آن هم صدای خواننده هایی که مجری برنامه حتی جرات ندارد اسمشان را بگوید.آن وقت....

 

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

 

واقعاً دیگر دلم نمی خواهد چیزی را به یاد بیاورم.هیچ چیز جز خاطره ی شب هایی که تا صبح بیدار ماندیم وشعر خواندیم و حرف زدیم.جز دیدن دوستانی مثل زهرا اسماعیل زاده*پریا شجاعیان*فاطمه دریایی*محدثه خسروی*فریده قلی زاده و ....همه و همه و همه!

راستی!

این روزها به چهارپاره دچارم:

 

روزهای همیشه سرگردان

زندگی لابه لای یک پوشه

گم شدم توی جیب تاریکت

مثل یک اسکناس بی گوشه↓

 

به خودم چسب می زدم محکم

پارگی ِ گذشته را از درد

جلوی چشم های غمگینم

دست هایی مچاله ام می کرد

 

دست هایی که مشت می شد از

همه ی کینه های افسرده

زل زدی به عروسکی زنده

توی آیینه های افسرده

 

باربی عاشقانه می رقصید

توی چشمان کوچک شرقی

مانده بین گذشته و حالا

پله های مردد ِ برقی

 

زندگی جدید من در شهر

با خودش حرف می زند آرام

یک نفر ترک می کند من را

یک نفر داد می زند:اعدام!

 

که خودم را فقط بیاویزم

از طنابی که سخت پوسیده

[فکر کردم به نور تاریکی

که به این سنگ قبر تابیده]

 

که به این سنگ قبر نزدیکم

از وقوع دوباره ی یک قتل

مثل موجود زنده ای لغزید

زیر پاهای مرده ام یک سطل

 

روشنایی درست قسمت شد

بین سوراخ های یک زنبیل

فکر کردم بدزدمت مثل ِ

سرقت از یک مغازه ی تعطیل!

 

سرقت از چیزهای نامرئی

سرقت از بسته های ارسالی

باز دنبال زندگی گشتن

توی یک گاو صندوق خالی

■■■

دستخط مداد کم رنگت

روی این اسکناس ها می ماند

دختری "دوستت ندارم" را

با صدایی گرفته تر می خواند

 

برو!از خاطرات من برگرد

از همین کوچه های بی پایان

آخر این مسیر چیزی نیست

جز صدای شنیدن باران....

 

 

التماس دعا!

 

  

+ تاریخ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 20:24 نویسنده صدیقه حسینی |

 

 

خیلی دوست دارید بدانید نتیجه ی کنکورم چه شد؟نه؟معلوم است که دوست دارید.اصلا ً مگر خبری از این هیجان انگیزتر هم هست؟وقتی کسی که آخرین بار من را در جشن تولد دو سالگی ام دیده زنگ می زند و نتیجه ی کنکورم را می پرسد.وقتی نزدیک 600 اس ام اس با همین کلمه های مسخره می آید که:سلام!رتبه ت چند شد؟؟   مگر می شود شما نخواهید بدانید که....؟خب!خب!خب!فعلا ً همین را می گویم که رتبه ام نه مثل برادرم دو رقمی ست و نه مثل خواهرم سه رقمی!این که قرار نیست من هم مثل آن دو نفر بروم در آن دانشگاه ِ (نمی گویم لعنتی) امیرکبیر درس بخوانم.این که...من که گفتم صبر می کنم.یک ماه دیگر نتیجه ی انتخاب رشته ی احمقانه ام می آید و آن وقت معلوم می شود که باید کجا درس بخوانم؟!

فقط از همین جا به دوست گل و همشهری خوبم «غزاله شجاع طلب» _نفر اول رشته ی تجربی_ یک تبریک حسابی حسابی حسابی می گویم.حسابی تر از آن چه فکرش را بکنید...

 

او می کشد همیشه مرا سمت این گناه

با بوسه های سردتر از...با...فقط نگاه

که زل زده هنوز به من....توی دفترش:

ده خط نوشته است فقط:آی بی کلاه!

هی دورخیز می کنم ازپل زدن به تو

می افتم از تمام جهان توی پرتگاه

حس/می... گرفت دست مرا توی دست هاش

حسی شبیه ِ رد شدن از یک بزرگ راه

می ترسم از صدای ِ...بهم می خورد دلم

از خوردن ِ دوباره ی یک قرص ِ اشتباه!

از این «دریچه» سمت کسی می روم که «باز»

من را فروخته است به یک سکه ی سیاه!

 

 

از چیزهای بی همه چی دست یک نفر

گیس مرا برید از این روزهای خیس

شب های بدقیافه ترم زل زدند به

یک زندگیّ جمع شده در کلاه گیس!

 

یک زندگی ِ پر شده از پرسه پرسه ها

هر شب صدای خسته تری پشت آیفون

یک زندگی که سهم من از چشم های توست

این بار عاشقانه عزیزم!نگاه کن:

 

تو رفته ای و از همه ی شهر دلخورم

از دوره گردهای خیابان فروش هم

از این درخت ها که به جایی نمی رسند

از آسمان ِ گیج و ستاره به دوش هم

 

من مانده ام درست میان گذشته هام

در انفجار ثانیه هایی پر از گناه

می ترسم از صدای نفس های کوچکم

از من نخواه این که تو را بیشتر...نخواه!

 

دارم به روزهای هدر رفته ام به تو

به دلخوشی پنجره ها فکر می کنم

به این که سالهاست تو را می شناسم و

دائم به بی کسی خدا فکر می کنم

 

می خندم از خودم به خودم مثل بچه ها

در عکس های تک نفره گریه می کنم

از بک گراند ِ زندگی ام خسته می روم

در خانه ای پر از حشره گریه می کنم

 

در خانه ای که هیچ کجایش شبیه نیست

به خاطرات کودکی ِ/ خاک خورده ام

در خانه ای که...باز صدا می زنی مرا

که هفته هاست زیر همین سقف مرده ام

■■■

حس می کنم وجود ندارم به هیچ وجه

دیگر به هیچ جای جهان بسته نیستم

زل می زنم به آلبوم خالی ام به تو

هی فکر می کنم که چرا خسته نیستم؟!

 

 

 

  

+ تاریخ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 20:22 نویسنده صدیقه حسینی
 

 

من چند خیابان آن طرف تر

                 به تو می رسیدم

                             از تونل بزرگ رسالت 

                                                  بزرگراه همت

                                                             زودتر که می روی

                                                                  «سِد خندان» هم گریه اش می گیرد!

                                                                                                            

                                                           

 

به بوسه های زنی ناشناس نزدیکم

به لمس دست کسی که...[ببین چه تاریکم!]

 

شبیه گربه سیاهی که مرده در باران

هنوز منتظر یک صدای جیک جیکم

 

هنوز منتظر یک عبور طولانی

درست از ته این کوچه های باریکم

 

چه دیر می گذرم از کنار ساعت ها

که سال هاست عزیزم پر از ترافیکم

 

نمی رسم به سرود تولدت من که

دلیل مضحک این کارت های تبریکم

***

نشسته ام وسط پس زمینه ای بی رنگ

سیاه می شوم از گریه های ماژیکم!

 

 شما بدجور در مقابل دوربین مخفی هستید!لطفاً لبخند بزنید...

 

 

این خداحافظی یک مرد است

از تمام گذشته ی دورش

از من و گریه های هر روزه

از همه- شعرهای مغرورش

 

از اتاقی پر از عروسک که...

از اتاقی که بعد از این خالی ست

مرگ یعنی همین که می بینی

ماجرایی که واقعا ً عالی ست

 

روی این «نقطه» مکث می کردی

نقطه ای که همیشه تاریک است

دست هایت به خواب می رفت از

اتفاقی که سخت نزدیک است

 

دارد از/شانه هات می افتد

زیر بار تمام تهمت ها

رو به رویت نشسته با شکی

که تو را فکر کرده ساعت ها

 

که تو من را بزرگ کردی در

هیجان های وحشی مردم

از من و تو چه مانده جز عکسی

خسته در صفحه های این آلبوم؟

 

خاطراتت گذشته بود انگار

از خیال دونده ای تنها

همه ی شهر زیر پای توست

می دوی و نمی رسی اما...

 

مثل جا ماندن از قطاری که

روی ریل گذشته ها می رفت

با خودم گریه می کنم آرام

که چرا؟واقعا ً چرا می رفت؟

 

این خداحافظی یک مرد است

از غزلگیجه های غمگینم

بی تو من هیچ چی نمی خواهم

بی تو من هیچ چی نمی بینم!!!

 

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۷ ساعت 20:21 نویسنده صدیقه حسینی

گاهی وقت ها آنقدر دلت گرفته و آن قدر قلبت تند می زند که دیگر نمی فهمی چه کار می کنی؟!!درست مثل همان دوشنبه ای که من وبلاگم را برای همیشه حذف کردم...و حالا برگشتنم را فقط و فقط و فقط مدیون تنهایی قلبی هستم که مثل غزل توی سرم گیج می رود....دیگر نمی خواهم از اتفاق های بدی که افتاد و می افتد حرف بزنم،از چیزهایی که دیگر مال من نیستند،از چیزهایی که هر روز هزار برابر دیروز دلم برایشان تنگ می شود.حالا فقط می خواهم به روز های خوبی فکر کنم که می دانم هیچ وقت نمی آیند که باز یاد من باشد تنها هستم!ماه بالای سر تنهایی ست....

زندگی توی کاغذی بی خط وسط خانه های ِ نقاشی

دلخوشی به خدای خیس تو،خودکشی با تفنگ آب پاشی

می روی از میان آدم ها،می روی و دوباره می خواهی

شکل یک لاک پشت غمگین باز توی لاک ِ/خودِ خودت باشی!

پر زدن های بی خودت دائم ،از تمام اتاق دلگیرت

هی هوس می کنی که برگردی،هی ته غارهای خفّاشی

با همین چشم ها که می شوری صورتت را دوباره با اشکت

با خودت هی بلند می خندی،با خودت...شکل دلقکی ناشی

به خودت فحش می دهی با بغض توی سردرد های لجبازت

ساعتت زنگ می زند باید... باید از خواب های من پاشی!

بهار آمده یک داغ نو به من بدهد....

هفت سین قشنگ من امسال با تو تکمیل می شود سارا

سال هشتاد و پنج می میرد به تو تبدیل می شود سارا

مشت می زد به آینه هر بار هق هق شمعدانی وحشی

تکه های منی که می پاشد در تو تشکیل می شود سارا

تو که باشی بهار شیرین است،معنی با تو بودنم این است

تو که باشی دلم نمی گیرد غصه تعطیل می شود سارا

چمدان بسته می شود در من چشم هایت مرا نمی خواهند

قهوه ی تلخ چشم هایم باز به توتحمیل می شود سارا

اتوبوس از تو راه می افتد/ توی یک انتطار طولانی

هفت سال است رفته ای اما سال تحویل می شود سارا

+ تاریخ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۵ ساعت 19:30 نویسنده صدیقه حسینی |