لگد به بخت خودت...به...به قوطی حلبی
به ارتباط فقط محضری...فقط نسبی
گروه بندی یک مشت آدم تنها
شبیه ایسم شدن در مکاتب ادبی
میان جمع مگس ها به دور شیرینی
دلت به شور می افتد...هنوز مضطربی
که ناشناخته ای در زبان من گیجی
شبیه گچ پژ تنها...تلفظی عربی
فرار می کنی از حال سمت آینده
که باز رو به جلو رفته از در عقبی...
و چار/پاره ی تنم:
لب های آویزان به شکل گریه هایم
دنیای آویزان تری به جالباسی
پیراهنی که تن به تن جان کنده یک عمر
پوشیده لختی های من را از قناصی
مثل لباسی تنگ چسبیدم تنت را
از چنگ من در رفته ای از خستگی هات
تا پرده ها از من کناره می گرفتند
زل می زدم به رفتنت...از شیشه ای مات
به ژست های خشک و خالی پشت میزت
به یک زن شهری که مانده پشت میله
به گم شدن در زندگی خارج از کادر
به ارتباطم با جهان...با هر وسیله
با خاطرات چند اینچی در مانیتور
بیرون زده تنهایی ام از خانه ی بخت
بیرون زده دلتنگی ام از عکس هایم
برجستگی های تنم از صفحه ای تخت
فیلتر شدم در صحنه های بدلباسم
هر شب پُرُو می کردمت با تن خور درد
گم می شدم در اسم های مستعارم
چشمی مرا در صفر و یک ها سرچ می کرد
که بی هوا خوشبختی ام را دید می زد
از پنجره های بدون خرده شیشه
تا پرده ها از من کناره می گرفتند
زل می زدم به رفتنت....
مثل همیشه!