شب از نیمه گذشته بود که رویاهای صادقانه مان تعبیر شد.درست وقتی که ربـــــــــّناها بالا گرفت و اشک ها پایین آمدند او را با مهربان ترین نامش صدا زدیم:یا ارحم الرحمین...و به احترام عشق احیا گرفتیم و اصلا خودت بگو  این شب ها لذت خواب کجا و لذت هم صحبتی با تو کجا؟!معجزه ات آن قدر معجزه است که حتی نمی خواهم پلک بزنم...

ناشتا بودم از تو سیر شدم
در شلوغی آزمایشگاه
خون من را به شیشه می کردند
خون من...!یک مریض بی همراه

هیچ کس را به جا نیاوردم
خیره ماندم در آینه به کسی
امشب از دست می روم بی تو
قبل این که به داد من برسی

دختری که به پای تو مانده
پُر تر از عقده های نارس بود
توی این زندگی نامعلوم
وقت خوابش فقط مشخص بود

سر ساعت فقط عوض می شد
قرص ها و ملافه های سفید
جسدم مثل برگه ی ترخیص
دست در دست این و آن چرخید

باید از این به بعد با یادت
فکر دنیای دیگری باشم
گرچه تشخیص دکترم این است
که در این قبر بستری باشم!


_____________________________________________________________

*به وبلاگ ها سر میزنم شعرها را پرینت میگیرم و میخوانم اما کم پیش می آید کامنت بگذارم...کم*

                                                            

+ تاریخ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:39 نویسنده صدیقه حسینی |