»»برای متولد ماه مهر(بیست و پنج مهر)
سه سال گذشت.از اولین باری که همدیگه رو توی صف کارت سلامت دانشگاه دیدیم و به هم لبخند زدیم.بعد هم سرویس دانشگاه و رد و بدل شدن یه شماره تلفن توی اون همه شلوغی!یادته؟اولین شعری که برات خوندم این بود:برگ یک اتفاق نارنجی ست.....اون موقع ها فکر میکردم شعرهامو نمیفهمی ولی فقط تو میفهمیدی بیشتر از هر کس دیگه ای!کم کم خودت هم شروع کردی به نوشتن/شعرهات پر از ایده های بکر و تصویرهای خلاقانه بود.هنوزم هست.وبلاگتو راه انداختی و هربار تازه تر از قبل به روز شدی....یادته؟حرف زدن ها روی نیمکتای حیاط دانشگاه،نقد اتل متل و خندیدن ها،روزایی که تو سایت دانشگاه برای هم کامنت میذاشتیم و به وبلاگ ها سر میزدیم،ساندویچ خوردن هامون توی بوفه ی دانشکده و شعار: ما اهل بوفه نیستیم....روزی که توی انجمن دانشگاه عضو شدیم روزی که اسممون برای اردوی مشهد دراومد،قهر و آشتی ها،شب شعرها،همه و همه و همه گذشت.یادش بخیر!فقط من و تو قدر این خاطرات رو می دونیم.مرسی که به دنیا اومدی دختر!شعر تولدت شبیه روزهای غمگین خودم شده،شبیه روزهای افسرده مون که از ته دل می خندیدیم و میگفتیم نمی دونم چرا هر وقت از چیزی ناراحتم انقدر بیخودی شادم....حالا هم من دارم میخندم.بیش از حد خوشحالم!تو میدونی چرا؟زده به سرم....تولدت مبارک اکرم عزیزم!هرچند این شعر شبیه شعر جشن تولد نیست اما....
هی غرورم مثل بغض بچه ها
پیش چشم هر کس و ناکس شکست
تو به دنیا آمدیّ و در دلم
دختری با چادر مشکی نشست
تو به دنیا آمدی از گریه هام
هی شدی هم صحبت تنهایی ام
دست هایت گرچه از دستم جداست
می رساند دردها ما را به هم!
گرچه دلتنگی!....شبیه ابرها
هیچ از باران ِ پاییزی نپرس
بی صدا دنیا بیاور درد را
بعد از آن از هیچ کس چیزی نپرس!
زندگی ات در شلوغی ها گذشت
باید امشب با خودت خلوت کنی
باید امشب با نقابی ناشناس
سایه ها را تن به تن قسمت کنی
من به هر چه از تو باشد راضی ام
نیمه ی تنهاترت سهم من است
قد کشیدی رو به روی آینه
که به تو می گفت: وقت رفتن است
از شکایت ها دلت پر می شود
گرچه عمری دست خالی مانده ای
می رود جشن تولد ها ولی
تو فقط از روی عادت زنده ای...